در ادامه مطلب
ادامه مطلب
در ادامه مطلب
چند روز پیش در راه دانشگاه روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و برای چندمین بار در حال گرفتن شماره دوستم بودم که تازه احضار شده بود. گوشی مدام می گفت "دستگاه تلفن مورد نظر خاموش است". از روز قبل هم چندین بار همان شماره را می گرفتم ولی باز جوابم همین بود، مطمئن شدم که دوباره باید منتظر باشم که از زندان آزاد شود.
در همین حال که من با ناامیدی بسیار همچنان به گرفتن شماره ادامه می دادم ، نگاهم به صندلی جلوی خودم افتاد ، مردی جوان روی صندلی خشک شده، نگاهش به قسمت ته اتوبوس خیره شده بود و صلوات می فرستاد، صدای صلوات هایش و صدای همراهم که مدام خبر بدی را می داد کر کننده بود. به کنار دستی خودم نگاه کردم ، دیدم او هم خواب است ، یک جوان دیگر را دیدم که برای اینکه دردهای زندگی را نشنود و فراموش کند که شغل و خانه ندارد ، صدای پخش کنندۀ داخل گوشش را تا ته بلند کرده بود ولی مشخص بود باز هم در فکر شغل بود. خواستم صدای گوشی همراهم را بلند کنم که همه بشنوند که خبر از چه می دهد ، اما این امکان را نداشت. از عصبانیت می خواستم سر کنار دستیم که خواب بود را به شیشه بکوبم که شاید بیدار شود و بفهمد که چه می کشم، ولی پیش خودم گفتم شاید خواب روزهای بهتر را می بیند.
از اتوبوس پیاده شدم ، باید مصافتی را پیاده می رفتم تا به ایستگاه بعدی برسم و سوار اتوبوس بشوم، هوا خیلی سرد بود ، سرما پوست صورتم را داشت با خود می برد، ولی هر چه سرما را بیشتر حس می کردم بیشتر در فکر روشن کردن آتش فرو می رفتم، چون تنها راه رهایی از سرما را روشن کردن آتش می بینم نه شال و کلاه و دستکش، آتشی که همه را گرم کند.
مردم از سرما همه دست ها را در جیب برده بودند که از سرما یخ نزند، شاید نمی دانند هر چه دست در جیب بماند هوا بیشتر سرد می شود، شاید نمی دانند اگر در زمستان ماست کیسه کرده بخورند ، سرما در اعماق وجودشان جای می گیرد و ممکن است برای همیشه یخ بزنند.
نگاهم به پرندگانی که روی رودخانه پرواز می کردند افتاد ، دیدم سردشان نیست، نمی لرزند، دست در جیب نبرده اند، بلکه با شهامت زیاد در این هوای سرد، آزادانه به هر کجا که می خواستند پرواز می کردند. آنها بالها را از زیر شکم پُر پَر خود بیرون آورده بودند و به خاطر همین هوایشان سرد نبود، و از این گرما سرود هم می خواندند، گرچه من نمی فهمیدم که چه می گویند ولی تنها آرزویم این بود که انسانهای آنجا هم دستها را بیرون بیاورند و همان سرود را تکرار کنند تا اینقدر سرما بهارمان را به دوری نیاندازد.
به انتهای پل که رسیدم، یک لحظه نور کم سوی خورشید را از پشت ابرهای تیره دیدم، خورشید به من گفت نگران نباش، بهار با نور من می آید، گل ها را شکوفا می کنم، زمین را گرم می کنم، و کسی دیگر دست در جیب نمی کند و همراه هیچ کس خاموش نمی شود.
sui.blogfa.com : اصفهان قلب تپنده ی جنبش دانشجوئی
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اصفهان امروز چهارشنبه 5/10/86 در روز سوم اعتصاب غذای خود بار دیگر نشان دادند تا رسیدن به خواسته های خود از جان خود مایه میگذارند.
امروز ساعت 6:40 محسن کتابی صفت در اثر ضعف جسمانی و تشنج به بیمارستان الزهرا منتقل شد . اعتصاب غذا کنندگان ساعت 10:30 با حرکت به سمت 3 راه زبان در انجا مستقر شدند.ساعت11:30 بیش از 400 نفر از دانشجویان دانشگاه اصفهان ظروف غذای خود را به نشانه ی حمایت از انان از درب سلف تا 3 راه زبان روی زمین گذاشتند.ساعت 12 مرتضی رضائی به محض ورود به دانشگاه در حالی تازه از مسافرت به دانشگاه بازگشته بود به جمع اعتصاب غذا کنندگان ملحق شد.
دو بیانیه صادر شده در وبلاگ موجود می باشد،که در یکی مسئولیت سلامت دانشجویان بر عهده ی شخص اول مملکت گذاشته شده و در دیگری یکی از دانشجویان اعلام نموده تا پای جان ایستاده ام ودر صورت هر گونه ضعف جسمانی و... از انتقال وی به بیمارستان خودداری گردد.در این لحظه احکام چهار تن از دانشجویان حاضر در محل به آنان تحویل شد و اعلام گردید احکام سایرین به دانشکده هایشان ارسال شده ، پس از مطلع شدن سایر دانشجویان از موضوع ، آنها به نشانه حمایت از اعتصاب غذا کنندگان حرکت خود را به سمت دفتر ریاست دانشگاه آغاز نمودند،و خواستار پاسخ گوئی وی در مورد احکام غیر قانونی کمیته انضباطی شدند، در حالی خواستار حضور رامشت شدند که ده ها شمع به نشانه حمایت از اعتصاب غذا کنندگان روشن کرده بودند، به گفته ی شماری از افراد حاضر در محل ریاست دانشگاه از درب پشتی کتابخانه ی مرکزی خارج شده،این در حالی بود که مسئولین اینگونه عنوان نمودند که وی هم اکنون در شیراز است و روز یکشنبه به دانشگاه باز خواهد گشت.
در این حین دانشجویان با خواندن سرود یار دبستانی حرکت خود را به سمت 3 راه زبان آغاز کردند و به صراحت اعلام داشتند تا رسیدن به خواست های اعتصاب غذا کنندگان در کنار انها ایستاده، از آنان حمایت خواهند نمود.اعتصاب غذا کنندگان ساعت 5 عصر با کمک دانشجویان به خوابگاه باهنر رفتند و هم اکنون در نمازخانه می باشند، گفتنی است وضعیت جسمانی اکثر آنان به خصوص علیرضا داودی بسیار وخیم می باشد.