تبليغاتX
قلم معترض

برای طرح این مسئله که اساساً دین و حکومت چه رابطه ای باید هم داشته باشند ، لازم است که در ابتدا تعریف خود را از دین و تعریف خود را از قانون و حکومت بدانیم.پس باید روشن کنیم که دین و حکومت چیست، از کجا سرچشمه میگیرد و هدف آن چیست.

دین چیست؟

بسیاری از اندیشمندان برای دین تعاریفی داشته اند که علاوه بر اینکه در ضمن همان تعاریف نوعی بی ثباتی دیده می شود ، هیچ کدام از تعاریف دین مانند دیگری نیست و بسیاری از دانشمندان حتی دین را غیرقابل تعریف دانسته اند و حتی بسیاری دین را در شاخه های گوناگونی مانند روانشناسی ، اجتماعی ، فرهنگی و ... تعریف کرده اند، چرا ؟ شاید با اطمینان بتوان گفت که به دلیل خصوصیت دین به عنوان یک پدیده اجتماعی آمیخته با ایدئولوژی ، سنت ، ارزش ، اخلاق و ... . اندیشمندان بی خدا ، متفکران مذهبی ، متعصبان متدین و همچنین پیروان هر کدام از ادیان و حتی پیروان دسته های مختلف از یک دین(مانند تشیع و تسنن) تعریف مشابهی از دین ندارند.

اما فارغ از اینکه خصوصیات دین را چه چیزهایی می تواند تشکیل بدهد ، من دین را یک راه می دانم که قرار است انسان را به سعادت برساند و در این راه با احکامی سعی می کند انسان را در همین راه نگاه دارد. راهی است که از انسان زمینی تا پروردگار آسمانی طی می شود تا جایی که یک انسان به اوج قله شخصیت وجودی خودش برسد.

از روزی که انسان پای بر زمین گذاشت دین داشته است و برای رسیدن به خدا از طریق دین تلاش کرده است.

مسئله ای که نباید از دیده ما دور بماند این است که دین فقط تکالیف و دستورات نیست ، خداشناسی بخش مهمی از دین است که به ما نشان می دهد دین یک راه است نه یک هدف ، و زمانی که این راه به هدف بدل می شود یعنی از پل به مقصد تبدیل می شود، آن راه دچار عوامزدگی و مسخ شدن می شود و هدف و مقصد به دست فراموشی سپرده می شود.[1]

قانون  چیست؟

یک مجموعه دستورات اجتماعی است که افراد آن اجتماع باید برای نظم و اداره جامعه به آنها احترام بگذارند. دستوراتی است خشک و بسیار واضح به صورتی که کمترین سوء برداشت را بتوان از آن کرد و تعبیرهای گوناگونی از آن وجود نداشته باشد. معمولا قانون با فرهنگ جامعه همخوانی دارد.

از قانون انتظار این نمی رود که انسان را به خدا برساند و یا راه بهشت را برای او هموار کند و در شب اول قبر یاری رسان مردم تابع خود باشد ، از قانون انتظار می رود که بتواند زندگی زمینی بهتری را با استفاده از وضع مقررات عادلانه و در جهت رفع نیازهای زندگی روزانه مردم مثلاً اقتصاد یا انظباط جامعه فراهم کند.

کشورهای جهان هرکدام پس از رسیدن به جوامع بزرگ و ایجاد حکومت ، با استفاده از قانون موارد اصلی زندگی خود را قانونمند کرده اند.

حکومت چیست؟

کلیت یک نظام حاکم در بیشتر حکومت ها دارای سه قوه مقننه ، مجریه و قضاییه است ، این سه قوه در چهارچوب یک مجموعه کلی به نام قانون اساسی عمل می کنند و قوانینی که به تصویب مقننه میرسد را مجریه اجرا می کند و قضاییه بر اجرای آن نظارت دارد.[2]

اگر بخواهیم بر طبق این تعریف از حکومت که در اکثر کشورهای دنیا پابرجا است (البته در برخی همچون ایران شبیه آن وجود دارد نه آن) وظایف حکومت ها را بازگو کنیم ، تصویب قوانینی که برای زندگی بهتر این دنیایی مردم باشد و اجرای آن قوانین و همچنین داوری در جامعه به صورت کاملاً مستقل از آن دو نیرو و تضمین اجرای آن قوانین را می توان وظایف حکومت دانست.

احکام دینی چیست؟

این دستورات که در اکثریت قریب به اتفاق در تمام ادیان حکم الهی خوانده می شود (گرچه مقداری از آنها از سنت و یا خرافات و ... سرچشمه میگیرند) را همه ما کم و بیش میشناسیم . بیشتر احکام دینی احکامی اخلاقی هستند و بیشتر احکام دیگر هم برای حفظ اخلاقند .

از آنجا قبل از پذیرفتن دین ، مذهب و یا هر ایدئولوژی باید ایمانی در فرد از آن پدید آید ، احکام الهی هم به نظر من باید همراه با یک ایمان باشد ، به عنوان مثال ، من باید ایمان داشته باشم که روزه برای نزدیکتر شدن انسان به انسان است تا بتوانم روزه بگیرم ، باید ایمان داشته باشم که کمک به دیگران از نظر اخلاقی و انسانی با هر مشرب فکری کاری پسندیده است تا به هم نوعانم کمک کنم . شاید این سوال پیش بیاید که خیلی از کارهایی که افراد می کنند ایمانی به آن ندارند ، در اینصورت اجباری در کار بوده است ، مثلاً طرح امنیت اجتماعی برای حجاب یا فشار تبلیغات که اجبار فکری است و ترس از عذاب آخرت که اجباری است که از ترس آمده است!

مهم ترین اصلی که از نظر خرد می توان بر آن پافشاری کرد برای رد قانون شدن احکام دینی همین تضاد درونی این دو است که قانون برای زندگی در این دنیاست به طوری که همه افراد جامعه به آن پایبند باشند[3] و حقوق همه در آن گنجانده شده باشد و همه افراد جامعه بتوانند از آن بهره مند شوند و زندگی بهتری داشته باشند و برای اجرای این قوانین الزامی نیست که به آنها ایمان قلبی داشته باشیم ،مثلاً نیازی نیست که ایمان داشته باشیم که باید پشت چراغ قرمز حتی در صورت خالی بودن چهاراه منتظر بمانیم ، کافی است که عضوی از جامعۀ خود باشیم تا احترام به قوانبن وظیفه ما باشد ؛ ولی احکام دینی باید با ایمان قلبی همراه باشد تا بتوان آنها را انجام داد ، به همین دلیل است که درباره یک موضوع مشترک در زمان و مکان مشترک افراد مختلف نظرات مختلفی درباره یک حکم دینی دارند (اختلاف های احکام دینی در بین مراجع تقلید را فرض کنید )، چون دید متفاوتی دارند.

حال اگر مجبور باشیم که احکام دینی را قانون کنیم دو راه پیش رو داریم ، یکی اینکه مجمعی از علمای دین دور هم جمع شوند و تصویب کنند که چه قانونی دینی و چه حکمی لازم به اجرا برای همه باشد که ، گذشته از انحصاری بودن قوانین برای یک دین و حتی مذهب و حتی فرقه خاص ، حتماً در آن میان اگر جمع درستی باشد نظراتی بیرون می آید که شاید در نهایت اینطور فرض شود که حکم دینی به کل مسخ شده است.[4] یعنی ممکن است در نهایت یک لیبرالیسم هم از داخلش بیرون بیاید؛ شاید حکم دینی یک فردی این باشد که دین نباید با حکومت آمیخته باشد!؟

راه دیگر و منطقی تر این است ، چون احکام دینی باید بر اساس اعتقادات فردی باشد ، پس تمامی احکامی که قرار است قانون شود را یک نفر با استفاده از ایمان و اعتقاد خود رقم بزند و مردم را مجبور سازد که به چشم  قوانین به احکام الهی نگاه کنند.[5] در ضمن آن شخص علاوه بر اینکه باید کامل مذهبی باشد ، باید این اعتقاد را داشته باشد که احکام دینی در تمامی وجوه زندگی بشر وجود دارد و بسیار جامع و کامل است و جوامع بشری از آغاز تا کنون که تلاش کرده اند و به پیشرفت ها و دستیابی های علمی برای زندگی بشری رسیده اند همه اش بی فایده بوده است و یا حداقل همان پیشرفتها را باید در اختیار منبع جامع تر یعنی دین قرار داد و کامل با احکام دینی از پیش تبیین شده می توان هر جامعه ای را در دنیا اداره کرد. و این یعنی یک حکومت مطلقه و مستبدانه که یک نفر در آن تصمیم گیرنده اصلی است و در واقع او را قانون بالاتر قرار میگیرد و قوه مقننه که به کل از بین می رود ، قوه مجریه موظف است حرفهای او را بر قانون مقدم بشمارد و دستورات یک نفر را اجرا کند ، قوه قضاییه هم کامل وابسته به آن شخص باشد.[6] چون او از قانون بالاتر است و اوست که مولاست و آقاست و ولی امر است و حاکم مطلق و _به جد_ فرستاده شخص خداوند روی زمین است.

اصل دیگر آمیخته بودن هر دینی به سنت است ، پس اگر این نظریه مبنا گرفته شود که دین در تمامی جنبه های زندگی دارای حکم و اولویت است ، پس هرچند افرادی بسیار روشنفکر در کار باشند ، زمانی که حکومت دینی باشد سنت به صورت گسترده در زندگی آن اجتماع ترویج می شود ، البته نه سنت محلی ، قومی یا کشوری بلکه سنتی که برخاسته از جایی است که آن دین در آنجا رشد کرده است ؛ که این روح ملی یک کشور  را نفی می کند.
                                                                                            ادامه در مطلب پائینی



 1- برداشتی از قسمتی از «بازگشت به خویش»نوشته دکتر شریعتی

[2] - برداشتی از کتاب «سکولاریسم ، از نظر تا عمل» نوشته دکتر برقعی

[3] - و البته شرایط این پایبندی همگانی را داشته باشد و به نحوی باشد که هم یک مارکسیست آنرا قبول داشته باشد و هم یک میهن پرست شیعه

[4] - برای مثال ، یک نفر رأی می دهد که سن قانونی دختران برای ازدواج 9 سال است و دیگری نظر می دهد که 18 سال است ، در این تقابل ممکن است 18 ساال تصویب شود ، پس یک حکم دینی (البته به نظر من به کل اشتباه که ناشی از واپس گرایی است ، و فقط برای روشن شدن مطلب آورده شد.) که سن دختر را برای ازدواج 9سال می داند از بین رفت.

[5]- برای دیدن نمونه واضح این راه حل به قانون اساسی جمهوری اسلامی را مرور کنید.

[6]- برای درک هرچه بهتر چنین شرایطی باید طی 28 سال اخیر در ایران زندگی کرده باشید.

+ نوشته شده توسط محمد مهدی حبیبی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 |

اصل مهم دیگر «لا اکراه فی الدین» است چرا که اگر احکام قانون ، یعنی اجباری باشند در دین اجبار بوجود آمده است. شاید برخی بگویند که منظور قرآن انتخاب دین است و در داشتن ادیان مختلف اجباری نیست ولی اگر فردی یک دین مثل اسلام را قبول کرد باید به تمامی احکام ریز و درشت آن پایبند باشد، البته اینها همانهایی هستند که اگر کسی از اسلام روی گردان شود و به آئین دیگری پناه ببرد ، خون او را حلال می کنند ، ولی قابل تأمل است ، ممکن است فردی به ظاهر مسلمان باشد و یا هیچگاه فرصت این را پیدا نکرده باشد که تحقیق کند و پی ببرد که چه دینی بر حق است ، چنین فردی را نمی توان مسلمان محسوب کرد و به عبارت دیگر مسلمان اسمی با مسلمان متفاوت است ، پس در صورتی هم که شخصی به ظاهر و فقط به این دلیل که پدر و مادرش مسلمانند و اسم او محمد است مسلمان شناخته می شود مسلمان نیست ، پس عمل به احکام اسلامی شامل او نمی شود و این آیه در مورد او در همه جوانب درست است.

اما تفکری که که از سیاست دینی و یا دین سیاسی حمایت می کنند دلایلی هم دارند:

سایت «پرسش جو» در مطلبی بیان می کند: «خدا هیچ پیامبری را نفرستاده که به آن حکومت وحی نشده باشد» و از این نتیجه میگیرد که دین و سیاست کاملا همراه است. جدای از اینکه من در اصل این گزاره شک دارم ، می توان همین را با همین شکل و نتیجه گیری دیگری هم مطرح کرد ، "خدا همه پیامبران را به حکومت سفارش کرده است و این حکومت دینی مخصوص پیامبران بوده و دیگر پیامبری نداریم که حکومت الهی تشکیل دهد[1] و همانطور که دکتر سروش می گوید از آنجا که تبعیت با تقلید متفاوت است ، پیروان پیامبران نباید از پیامبران تقلید بکنند و در جای دیگر می گوید اینکه محمد آخرین پیامبر است فقط این را نشان نمی دهد که محمد آخرین پیامبر است بلکه به ما می گوید که دوران کارهای پیامبری کردن سپری شده است چون ما دسترسی مستقیم به آنچه که پیامبران داشته اند نداریم[2] ، پس در صورتی که کاملا قبول کنیم که همه پیامبران در پی حکومت الهی بوده اند این داوری را برای ما بوجود نمی آورد که ما هم باید حکومت الهی داشته باشیم.

آیت الله مصباح یزدی در مقاله ای که هیچ بویی از قرن حاضر نبرده است و سراسر از زمان پیامبر اسلام سخن می گوید آیه های بسیاری ذکر می کنند که برخی از آنها عبارتند از : 144نساء ، 51مائده ، 60انفال ، 144آل عمران ، 90حجرات ، 104آل عمران ، 75نساء ، 26ص ، 178بقره ، 2نور ، 39حج ، 103توبه ، 41انفال ، 59نساء و با استناد به آنها می گویند:« سیاست حساس ترین بخش دین است» ، تو گویی دین از ابتدا برای حکومت کردن آمده است نه خداشناسی ، جهانشناسی ، ایمان به معاد ، زندگی سعادتمند و خودشناسی انسان. اگر پروردگار قصد داشت بر بنده های خود حکومت کند دیگر اینقدر پیامبر نازل کردن برای چه بود؟ یک سلسله سلطنتی و الهی می فرستاد و به آنها همه نوع قدرتی می داد و همه مردم هم مستقیم به بهشت می رفتند، اگر بخواهیم از میان این آیه ها مهمترین و شک برانگیزترین آنها را انتخاب کنیم :

"باید از میان شما گروهی باشند که به سوی نیکی بخوانند و امربه معروف و نهی از منکر کنند و آنها همان رستگارانند"

"ای مؤمنان خدا و پیامبر را اطاعت کنید و از اولی الامر فرمان برید ..."

هیچ یک از این دو آیه مانند بسیاری دیگر نیازمند حکومت اسلامی نیست ، آیا نمی شود از پیامبر و خدا اطاعت کرد در صورتی که مطابق با آیه "و امر شورا بینهم " و "افضل الجهاد کلمه الحق عند الامام جائر" بعد از زمان مقرر پای صندوقهای رأی رفت و رهبر کشور را تعیین کرد؟ یا آزادی مطبوعات را رسمیت شناخت؟ اولی الامر کیست؟ قطعاً از نظر ایشان ولایت فقیه است ولی می تواند چنین نباشد. بعلاوه خیلی از این آیه ها نظریه های سیاسی نیست بلکه توصیه های کلی است.[3]

تناقض عجیبی که در این مقاله وجود دارد این است که می نویسند «اسلام دین آزادی است» ، ولی یا ایشان معنی آزادی را نمی دانند یا اشتباه تایپی رخ داده است ، به نظر من اینکه یک نفر رهبری مملکت را به انحصار در دست بگیرد(یعنی اصل حکومت اسلامی که از ابتدا بوده است و بر پایه خلیفه مداری بنا شده است) کامل مخالف آزادی است چون هر فردی باید این آزادی و امکان را داشته باشد که حکومت کند و یا آزادی این را داشته باشد که احکام اسلامی را به دلخواه خود اجرا بکند یا نکند.

و یادآوری این نکته به متدینان ضروری است که جدایی دین از حکومت برابر حذف دین از اجتماع ، افراد سیاسی و زندگی شخصی افراد نیست ؛ برای مثال تجربه ایران قبل از انقلاب را که نگاهی بیندازیم متوجه می شویم در عین حال که شاه و در کل حکومت بهایی به احکام دین نمی دادند ولی مردم از الآن بسیار متدین تر بودند و بیشتر به اصول اسلامی اهمیت می دادند ؛ روزه بهتر میگرفتند ، مسجدها شلوغ تر بودند ، کمتر مردم مشروب می خوردند ، حجاب هم بدون اجبار و با انتخاب خود زنان اجرا می شد و ... البته موضوع بحث ما این نیست که آیا حکومت شاه کار درستی می کرد یا نه. در بین کشورهایی که مردم مسلمان زیادی دارند و حکومت آنها دینی نیست روز به روز گرایش به اسلام بهتر است ، در مصر بدون اینکه از بی حجابی یا حجاب ممانعت شود طبق آمار رسانه های معتبر ، حجاب هر روزدر بین مردم بیشتر می شود.

دینی شدن حکومت هم به دینی شدن جامعه و مردم کمکی نمی کند ، همینطور که در جامعه روز به روز بی اهمیتی به احکام دینی را شاهد هستیم ، با وجود اینکه اینقدر در روز وقت صدا و سیما برای بخش نماز آخوندها گذاشته می شود ولی هر مسجد محلی یک صدم افراد محل را هم برای نماز در خود نمی بیند و... . این صحبت بسیار مهم است که « تاريخ نشان داده كه حكومتهائى كه بنام مذهب پايه‏گذارى شده بسود مذهب نبوده است وبغض مذهب را در دلها ايجاد كرده تنها حكومتى كه بسود مذهب است حكومت "لائيك" ميباشد.»[4]

حکومت دینی و استفاده دنیوی از دین برای حکومت و استفاده از حکومت برای دین این نوشته پلیتسر مارکسیست را برای ما یادآور می شود که می گوید:

«مبارزه سیاسی از زمان مارکس به منزله یک علم واقعی درآمده است. در مبارزه سیاسی نیز شخص باید متوجه جنبه های اقتصادی و عقیده ای باشد.

اما در مورد مبارزه عقیده ای که به صورت تبلیغات در می آید ، برای آنکه مؤثر باشد شخص موظف است وضع اقتصادی و سیاسی را کاملاً در نظر داشته باشد.»[5]

این هم خوانی که میان دو فلسفه و نگاه متفاوت به جهان به وجود آمده است ناشی از بی خدایی(چه در ظاهر و باطن یا تنها در باطن) و برتری دادن خود و هدف بر هر چیز است ، هدفی که وسیله را مجاز می کند و خودی که دیگری را زیر پا می گذارد.

وبلاگ نویسی اجازه پرداخت بیشتر را نمی دهد، امیدوارم در آینده ای نه چندان دور چنین مباحثه هایی در متن جامعه و آزادانه انجام گیرد و راهگشای مردم باشد. منتظر خواندن یا شنیدن نظرات شما هستم.



[1]- البته کلیساهای قرون وسطای اروپا و حوزه های حال برخی کشورهای مسلمان پاپ و یا آیت الله را به راحتی به جای پیامبران می نشانند و به همین دلیل مخالف این هستند که پیامبری وجود ندارد.

[2]- برداشتی کلامی از قسمتهای «اسلام و چالش دموکراسی» از دکتر سروش

[3] - «اسلام و چالش دموکراسی» از دکتر سروش

[4]- رساله «در زندان ولایت فقیه» ، آیت الله سید رضا صدر

[5]- «اصول مقدماتی فلسفه» نوشته ژرژ پلیتسر

+ نوشته شده توسط محمد مهدی حبیبی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 |

   این نقاشی از داداش منه . خوشگله ، نه؟

+ نوشته شده توسط محمد مهدی حبیبی در جمعه بیستم مهر 1386 |

می خواهم به موضوع زن بپردازم ، با وجود اینکه قبل از شروع برایم نامفهوم است که چرا در قرن بیست و یکم ، در کشور ایران_که زنان در آن همیشه (تا قبل از آخوندیسم و در دوره های زیادی) در کنار مردان مطرح بوده و همراه و همفکر آنان زندگی می کرده اند ، در کشوری که حدود دوهزار و پانصد سال پیش زنان همپای مردان در امور کشوری دست داشته اند و در کشوری که زنانی چنین پرشور و باهوش را داراست_باید از حق زن دفاع کرد ، حق انسانیت او و حق زندگی و زنده بودن او. اما متاسفانه باید چنین کرد تا شاید روزی برسد که به همان وضعیت قبل از انقلاب برسیم که زنان حق قضاوت و ریاست و بسیاری دیگر را حداقل در قانون داشتند و بسیار بیشتر از حال آزاد زندگی می کردند.

اما با افرادی که سردمداران آنها تمام عمر خود را در حوزه های کور و تاریک و سرشار از ارتجاع و عقب ماندگی رشد کرده و پیروان آنها هم همه چیز را ، ازجمله اقتصاد ، ورزش ، سیاست داخلی و خارجی ، هنر و ... را به دست رهبران یا بهتر است بگوییم رهبر خود داده اند ، چندان نمی توان سخن از انسان بودن و حقوق اولیۀ هر انسانی زد و همه چیز باید و باید بر طبق افکار خود آنها دچار مذهب باشد تا بتوانند به آن گوش کنند. من هم در ادامه سعی می کنم دلایل مذهبی و دینی را هم برای صحبت های خودم یادآور شوم و بیشتر ، روی صحبت من با افراد افراطی مذهبی است.

در درجه اول و مهمتر از همه باید با این نکته روبرو شویم که آیا ما زن را انسان می دانیم یا خیر ؟ و در درجه دوم اینکه آیا زن برای مرد خلق شده است و برای اینکه مرد زندگی بهتری داشته باشد یا خود او هم برای زندگی کردن آفریده شده است؟

عشق ، خداپرستی ، ایمان ، شهادت ، فداکاری ، محبت ، غرور ، عصبانیت ، آرامش ، پرخاشگری ، احساس لطیف و تسکین دهندۀ محبت مادری ، خستگی ، درک ، قدرت استدلال ، شعور ، تناسب با فرهنگ محیط اطراف ، جوشش ، احساس شعف و هزاران هزار خصوصیت دیگر انسانیِ متعالی یا پست در زن است که بر ما نشان می دهد که انسان است ؛ گمان می کنم کمتر فردی باشد که در این زمان در انسان بودن زن شک داشته باشد و در هیچ کجای متون دینی نخوانده ام و از هیچ روحانی و ملا و آخوندی هم نشنیده ام که بگوید زن آدم نیست! گرچه خیلی از آنها با رفتارشان صحبت میکنند ولی این صحبت را رسمی نشنیده ام و نخوانده ام ولی بسیاری از آنان بر این تأکید دارند که زن هم انسان است ولی با مرد فرق می کند.

ما هم منکر این نیستیم که زن با مرد تفاوت دارد ولی این تفاوت های ظاهری و بعضاً باطنی به خصوص در قرن بیست و یکم دلیل خوبی برای اثبات «درجه دوم بودن زن» نیست ، در خانواده و به تبع آن در اجتماع.

زندگی دو بال دارد یک مرد و یکی زن ؛ هر دو به یک اندازه ، هر دو با توانایی یکسان و هر دو همراه یکدیگر ، چه بسا یک بال خوشرنگتر باشد و یک بال بی رنگ تر مثل برخی پرندگان که بالهای آنها به این شکل است. این دو بال باید هماهنگ و درکنار هم و با عشق هم کار کنند تا بشریت به مقصد نهایی که همان سعادت اجتماعی است برسد و اگر بخواهیم به این دلیل که یک بال یک رنگ دارد و بال مقابل رنگ دیگر ، آن بال که کمرنگ تر است را بکنید و دور بیاندازید ، این پرنده همانجا سقوط می کند و هرگز به راه خود ادامه نمی دهد. و اگر بخواهید به آن بال بگویید تو تلاش کن تا این پرنده پرواز کند و سعی کن سریع تر حرکت کنی و جان بکنی و بی خوابی بکشی و تحمل کنی ، ولی زمانی که وقت استراحت است ، فقط من حق استراحت دارم ، زمانی که مواد غذایی می رسد ، فقط من حق استفاده دارم ، زمان تفریح فقط من حق دارم گردش کنم ، آن بال ضعیف می شود و دیگر نمی تواند شما را یاری کند.

در درجه دوم اگر این صحبت صحیح باشد که زن برای مرد آفریده شده است ، زن نباید اینگونه که هست آفریده می شد و حداقل باید از لحاظ درک و فهم سطح پائین تری میداشت چون بیش از این نیازی نبود ، او برای کسی دیگری خلق شده بود ، که برای او تصمیم بگیرد ، به او اجازه خروج از خانه بدهد ، زندگی او را تحت کنترل کامل اقتصادی خود در بیاورد و خلاصه همه کاره او باشد . ولی فکر نمی کنم کسی وجود داشته باشد که در فهم و درک برابر زن و مرد شک داشته باشد .ضمن اینکه در بسیاری از آیات قرآن تأکید شده که زن و مرد از یک نفس واحد آفریده شده اند.

بنابراین می توان صد در صد مطمئن بود که زن هم انسان است و همانطور که قبلاً گفته ام ، چون انسان است ، می تواند فکر کند و چون می تواند فکر کند ، حق و صلاحیت انتخاب دارد و چون حق انتخاب دارد ، آزادی دارد و چون آزادی دارد دیگر شما نمی توانید برای او تعیین تکلیف کنید ، شما نمی توانید برای او تصمیم بگیرید ، شما نمی توانید او را به زور به بهشت یا به جهنم بفرستید . حق انتخاب همسر ، حق سرپرستی اولاد ، حق زندگی کردن یا زندگی نکردن با شخصی ، حق رهبری جامعه ، ورود به عرصه سیاست ، تحصیل ، حضور در مجالس مذهبی ، سوال کردن ، انتقاد ، حق گردش ، دوچرخه سواری ، عرضه هنر و ذوق شخصی و همه حقوقی که هر انسان خود را محق آن حقوق می داند ، باید برای او هم به رسمیت شناخته شود . چون انسان است و در دین هم این حقوق از وی گرفته نشده است . همین که قرآن زن را هم انسان می داند نشان می دهد که حقوق یک انسان را هم دارد . مگر می شود انسانها از بدو تولد و در لحظه اول زندگی با هم تفاوت داشته باشند؟ در حقیقت انسان به این حقوق انسان است و اصل تفاوت بشر با حیوان هم همین است که دارای این حقوق است.

ولی مشکلی که شاید در اینجا بوجود بیاید متون دینی و مذهبی است ، مثلا اینکه در قرآن در برخی موارد شهادت زن نیم مرد محسوب شده است ، یا اینکه جهاد فقط برای مرد شناخته شده است ، یا اینکه گرداندن خانواده از نظر اقتصادی با مرد دانسته شده است ، یا اینکه زنان کنیز برای مردان صاحب آنها قابل دسترسی هستند ، اختیار دو ، سه یا چهار زن برای مرد و ...

ما باید با این مسئله یک برخورد منطقی داشته باشیم و می توانیم از مسئله برده داری که در متون دینی و مخصوصا در قرآن آورده شده استفاده کنیم. ما در قرآن احکامی داریم که مربوط به برده داری است و در بسیاری آیات برده ها را از انسانهای آزاد جدا کرده است. آیا بر طبق این آیات می توان به این نتیجه رسید که خداوند در قرآن انسانها را بر دو گروه آزاد و برده طبقه بندی کرده است ؟ آیا این با عدل الهی هماهنگ است که انسانی فقط به این دلیل که فرزند یک برده است بوده است از بسیاری حقوق عادی انسانی بهره مند نباشد؟ آیا می توان ثابت کرد که خدا نعمتها خود را برای عده ای از انسانها نازل کرده است و فقط آزادها می توانند از این نعمتها استفاده کنند؟ آیا خداوند که مهربان و بخشنده و خالق انسان است ، حقوق یک انسان را کمی ، بیشتر از حیوان می پندارد در صورتی که او را دقیقا مانند همه انسانها آفریده است؟ آیا می توان چنین تهمتی به خالق و مخلوق زد؟

در بررسی زندگی علمای راستین دین اسلام و انسانهای حقیقی اسلامی یعنی پیامبر اسلام و امامان معصوم که خود قرآن زنده اند در می یابیم که آنها هم همیشه بر علیه برده داری قیام کرده اند و بسیار با این کار زشت و ضد انسانی مخالف بوده اند ؛ ضمن اینکه در زمان حال شما از هر مسلمانی درباره برده داری سؤال کنید آنها به شما می گویند که دین آنها پرچمدار مخالفت با برده داری است ؛ حال این رفتار و کردار مسلمانان حقیقی و عدل و حکمت و آگاهی خداوند که همگی به آن اذعان داریم با این آیات چطور در یکجا جمع می شود ؟

راه حل این معما فقط توجه به این نکته است که قرآن برای تمامی زمانها نازل شده است ، یعنی همانگونه که قرآن را در قرن بیست و یکم مطالعه می کنیم و از آن انتظار داریم که به ما راه نشان بدهد ، اعرابی وحشی مارمولک خوار صدر اسلام هم باید قرآن را می خواند و در زندگی خود بکار می گرفت . یعنی اگر قرآن برای همه قرون نازل شده است ، باید به گونه ای باشد که مردم تمام عصرها بتوانند شرایط زندگی خود را با آن وفق بدهند. اعراب هزار و چهارصد سال پیش مانند برخی دیگر از سرزمین ها برده داری می کردند و اگر پیامبر اسلام در آن زمان یک دفعه از راه می رسید و می گفت که کاملاً برده داری حرام است ، مردم عرب به او چه می گفتند در صورتی که برده داری یکی از اصول زندگی آن زمان اعراب بوده است ؟

ضمن اینکه باید بسیار دقت کرد که رسولان الهی همیشه حرکت اصلاحی داشته اند نه انقلابی . پس عاقلانه است که محمد در ابتدا که حقوق یک حیوان را هم برای یک برده قائل نبودند ، به صورت تدریجی این حقوق را افزایش می داد تا در آینده با استفاده از اهرم عقل و آیاتی در کنار آن آیات درک واقعیت هستی توسط انسانهای آینده ، به این زمان برسند که بسیاری از مسلمانان و شاید همه آنها مخالف سرسخت برده داری اند و ادعا می کنند این نگرش توسط دین آنها ایجاد شده است. شما می توانید از بسیاری از آیات عظام درباره مسئله برده داری سؤال کنید ، ببینید با برده داری موافقند یا خیر ، در صورتی که در قرآن قوانینی برای برده داری وجود دارد.

همچنین مسئله زن ، فرض کنید در زمان پیغمبر که او می خواست در ابتدا در مورد خدای یگانه آگاه کند ، درمیان افرادی که دختران خود را زنده به گور می کردند ظاهر می شد و می گفت از امروز زنان حقوق کاملاً مساوی با مردها داشته باشند ، چه می شد؟ تمامی زحمات حضرت محمد برای دعوت مردم به خداوند برباد می رفت و مردم صحبت های او را بی نمی تابیدند. پس او مجبور بود مردم را به این احکام حداقلی سفارش کند. اگر او از روز اول می گفت برده داری ممنوع ، زن و مرد مساوی ، از فردا روزی پنج بار نماز ، شراب و قمار ممنوع ، و به عبارت دیگر و به زبان آن زمان زندگی توقیف ، آیا یک نفر هم مسلمان می شد؟ آیا کسی حاضر بود زندگی نکند و مسلمان باشد؟ اینها یعنی مردپرستی ، قمار ، شراب ، برده داری و ... اصول زندگی آن موقع بوده است.

البته به نظر بسیاری از روشنفکران دینی ، این احکام در مورد زن در زمان صدر اسلام « فمنیستی » ترین حرکت بوده است که حتی به فکر خود زنان هم نمی رسیده است که روزی از این حقوق برخوردار باشند.

در آن زمان و حتی تا چند قرن پیش و در همین زمان بسیاری از مردم عقب افتاده هستند که زن را جزو اموال می دانند و همراه مال و ثروت او به مردانی که از مرد فوت شده ارث می برند ، ارث محسوب می کنند.

حال این وظیفۀ انسان قرن بیست و یک و ایرانی همیشه آزاد است که به کمک عقل که در قرآن و متون اسلامی بسیار به آن اهمیت داده شده ، و به کمک آیه های که زن و مرد را از یک نفس واحد می داند و آیاتی که بر همپایگی زن و مرد تأکید می کند و آیاتی که تقوا را ملاک تشخیص انسانها قرار می دهد نه زن و مرد بودن یا آزاده و برده بودن را ، تشخیص دهد که زنان هم در کنار مردان حق زندگی آزادانه و حق تصمیم گیری دارند.

و حق دارند در صورتی که با فردی ازدواج می کنند و فرزندی از آن حاصل می شود ، به طور رسمی مشخص باشد که از چه مردی است و حقوق یک انسان را داشته باشد نه یک جسمی که آمده است با بلغور کردن کلمه های عجیب و غریب عربی به نام صیغه ، مرد را از لحاظ جنسی مدتی سیر کند و با کوله باری از ناراحتی از خانه مرد بیرون انداخته شود . در کجای دنیا ، دین یا مذهبی را سرغ دارید که فحشا را با خواندن چند کلمه خارجی که مشخص نیست چیست و فقط برای ارضای جنسی است تأئید می کنند. در کدام مذهب یا مکتب یا ایدئولوژی اینقدر انسانیت و شرافت انسان لگدمال می شود و به آن حکم خدایی می گویند؟ بعد هم اسم این هوسرانی زشت را سنت پیامبر می گذارند و انتظار دارند یک جوانی که در دانمارک زیاد فرصت مطالعه اسلام حقیقی را ندارد و این اعمال زشت را به جا مانده از پیامبراسلام می بیند ، به این سنت و این دین و این مکتب و این پیامبر با کشیدن کاریکاتور سمبلش اعتراض نکند.

اگر پیامبر به دلیل «اقتضای زمان» و زندگی در میان جهالت و به دلیل ترویج خداپرستی که بر همه چیز برتری داشت ، با چند همسر زندگی می کرد ، حقوق همه آن ها را پرداخت می کرد ، در میان آنها عدالت برایش خیلی اهمیت داشت ، آنها زنان صیغه ای کوتاه مدت پیامبر و برای درمان شهوت او نبودند ، آنها زنان واقعی پیامبر بودند که به دلیل شرایطش به پیامبر تحمیل شده بود و مجبور بود علاوه بر پیامبر اسلام بودن ، محمد قریشی ، پسر عبدالله و عضوی از طایفه و قبیله خود و جامعه خود هم باشد .

پیامبر اسلام و دیگر افرادی که در آن زمان زندگی می کردند طبق جامعۀ زمان خود رفتارهایی هم داشتند که لزومی ندارد ما به آنها پایبند باشیم ، چرا باید به سنت آنها آن هم به طور کامل و جامع عمل کنیم؟ ما باید با شرایط زندگی امروز پیش برویم نه سنت های عرب هایی که به نهایت وحشی (تا جایی که دختران معصوم خود را زنده به گور می کردند) و به نهاین جنگجو و بی رحم (تا جایی که سر همه دشمنان خود را قطع می کردند) و به نهایت بی مغز(که معاویه و عمر و عاص و قرآن های سر نیزه را بر علی برتری دادند) و به نهایت بی فکر (که برای هر مسئله کوچکی پیامبر باید صحبتی می کرد تا در حین حیات و پس از او از این احادیث زندگی کنند و مثلا بدانند که باید گوشت بخورند یا مسواک بزنند یا بعد از قضای حاجت خود را تمیز بکنند) ؛ و پیامبر مجبور بود در میان اینان زندگی کند ، می توان چنین گفت که ما همه اعمال پیامبر را نباید سرلوحه زندگی امروز قرار دهیم زیرا قسمتی از اعمال پیامبر به خاطر زندگی در میان آن مردم بوده است . مثلاً اینکه علی در نبرد با عمرو در حالی که او کاملاً شکست خورده بود و کاری از دستش ساخته نبود سر او را از تن جدا میکند ،  ما باید بیشتر اصل سخن را درک کنیم تا بتوانیم با جامعه امروز دنیا و در همسایگی آنها و افکارشان زندگی کنیم.

چرا ما باید پس از گذشت قرن ها از اسلام و پیشرفت بشر و عقلانی تر شدن روابط انسانها ، اینگونه فکر کنیم و به خود حق بدهیم که انسان بودن یک انسان از او بگیریم.

مگر غیر از این است که دین راه سعادت و پیشرفت انسان است و هدف از فرستادن پیامبران الهی در راه بشر دوستی و خداپرستی است؟

اگر فردی را تحقیر کنند ، چادر به سرش بکنند ، خود را از او برتر بدانند ، بدترین تهمت ها را به او بزنند ، از علم دورش کنند ، کرامت انسانی او را زیر پا له کنند ، زحماتش را نادیده بگیرند ، فرزندش را از او بگیرند ، برای سرنوشت او همه اختیارات را به خودشان بدهند ، سخن او و حق او را نصف خودشان بشمارند و همه اینها را به اسم مذهب و دین بر او روا دارند ، دیگر چه انتظاری داریم که به مذهب ، خدا و ما ناسزا نگوید ؟ چه انتظاری داریم که در زندگی همراه ما باشد و در مشکلات به ما یاری رساند ؟ چه انتظاری داریم که به چشم یک انسان به ما نگاه کند وقتی او را نصف انسان هم حساب نمی کنیم؟

اما ، حجاب ، حفظ زن ، عفت!

باز هم به دلیل شرایط امروز ایران و به خصوص شهرهای بزرگ و به لطف رئیس جمهور امام زمانی و انقلابی و مکتبی ، مسئله حجاب که بیشتر مربوط به زن می شود را مجبورم مطرح کنم ؛ که در مطلب قبلی هم گفتم که با حجاب اجباری مخالفم و با حجاب آزادانه و متناسب با محیط موافقم ، اما باید ببینیم که چه می شود که مردان تصمیم می گیرند که حجاب وجود داشته باشد یا خیر. وقتی درست نگاه می کنیم می بینیم همان برداشتی از زن که برای مرد آفریده شده است باعث بروز این مشکل می گردد که مرد خود را مسئول حجاب زن بداند، که البته اشتباه است.

یکی از اصولی که مردان برای اجبار زنان به حجاب به آن پی بندند حفظ زن است. من فکر نمی کنم اگر زنی یا مردی را در حجاب نگه داریم ولی او را نیم خود حساب نکنیم ، حفظ شود. ممکن است با زور و ارعاب بتوانیم او را مجبور کنیم که با ما زندگی کند ولی در واقع ما او را حفظ نکرده ایم بلکه او را زندانی کرده ایم. انسان هم به طور غریزی می کوشد تا از زندان فرار کند ؛ در واقع اگر زندان نباشد فرار هم معنی نمی دهد ، پس بهتر است به جای زندانی کردن خواهر ، همسر یا مادر خود ، آنها را آزاد بگذاریم و به آنها عشق بورزیم تا از ما فرار نکنند. به نظر من عشق در زندگی است که مانع پراکنده شدن زن و مرد از کانون خانواده می شود.

عفاف جامعه هم از دلایلی است که نیروهای رشید ولایت فقیه دست آویزی قرار داده اند برای ریختن در خیابانها و ایجاد مزاحمت برای خانم ها. سؤال : بیست و هشت سال با این اعمال زشت آرامش را از مردم گرفته اید ، آیا فحشا ریشه کن شد؟ بی بند و باری کمتر شد؟ فرار دختران به دبی کمتر شد؟ مثل اینکه قرار نیست به این نتیجه برسند که وضعیت اقتصادی و اجتماعی و خانوادگی و تحصیلات است که مانع کشیده شدن او به فساد است نه زندانی کردن او و تحقیر او و در لحاف پیچیدن او. عفاف جامعه قبل از انقلاب در حکومت به گفته شما طاغوتی و سلطنتی که زنان آزادتر بودنده اند بیشتر حفظ می شد یا در دولت معجزۀ هزارۀ سوم؟ 

ضمن اینکه من برای حفظ عفت جوامع اسلامی ولایت مطلقۀ فقیهی یک نظریه دارم و آن اینکه ، به این دلیل که در متون دینی و قرآن اول بر این تأکید شده است که مرد چشم خود را نگه دارد و تأکید شده که اول وظیفۀ مرد است که نگاه نکند ، از این به بعد مردها خارج از خانه چشم بند ببندند تا زنان هم مجبور نباشند چادر به سر کنند. امکانات شهری به گونه ای تنظیم شود که مردان چشم بسته بتوانند حرکت کنند و از آنجایی که رانندگی باید همراه با دید باشد ، حتماً باید یا همسر آن مرد رانندگی کند و باز هم بهتر این است که از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند. و با توجه به اینکه آخوندهای عزیز همیشه مردمانی چشم پاک بوده اند فقط آنان می توانند وسایل نقلیه عمومی را برانند ، این طرح دو جانبه است یعنی هم بنزین کمتر مصرف می شود و در صورت تحریم مشکلی نداریم و بسیار هم اسلامی تر است و اولویت های اسلامی هم در نظر گرفته شده است. اگر قرار است آزادی انسان گرفته شود تا عفت جامعه حفظ شود، این روش بسیار عقلانی تر است چون به هیچ وجه مردی نگاهش به غوزک پای یک زن نمی افتد که عفت جامعه از بین برود ، آه ، چه مدینۀ فاضله ای می شود با این طرح!

البته مشکلات زنان در جامعه ما بسیار زیاد و پیچیده و بسته به فرهنگ غلط است و به نظر من قبل از اینکه زن وارد اجتماع شود در خانواده خود بیشترین ستم را می بیند ، که مقداری از آنها را حکومت دامن می زند ولی مقداری را هم خود جامعه و خود زنان در درجه اول ، که اگر خدا بخواهد در آینده با هم به آنها می نگریم.

 

+ نوشته شده توسط محمد مهدی حبیبی در چهارشنبه چهارم مهر 1386 |